Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :F Asadi
تاریخ:چهارشنبه 3 خرداد 1391-01:44 ق.ظ

چشم زیبا یا چشم انداز زیبا؟

درک زیبایی درکی زیباست

سبزی سرو فقط یک سین از الفبای نهاد بشری ست

حرمت رنگ گل از رنج گل گمگشته ست...

عطر گل خاطره ی عطر کسی ست که نمی دانیم کیست؟!

می آید یا رفته ست؟!


ادامه مطلب



نویسنده :S Sarchahi
تاریخ:سه شنبه 2 خرداد 1391-04:44 ب.ظ

چه کنم با دل خویش؟!(ابولقاسم حالت)

چه کنم با دل خویش؟؟!!

آه آه از دل من
که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من
زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش
چه کنم با دل خویش؟


چه دل مسکینی
که غمین می شود اندر غم هر غمگینی
هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه میش
چه کنم با دل خویش؟


در دلم هست هوس
که رسد در همه احوال به درد همه کس
چه امیری متمول چه فقیری درویش
چه کنم با دل خویش؟


طفل عریانی دید
چشم گریانی و احوال پریشانی دید
شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش
چه کنم با دل خویش؟


دیده گردید فقیر
بهر نان گسنه آن گونه که از جان شد سیر
دل من سوخت بر او یا جگر من شد ریش
چه کنم با دل خویش؟


زارم از دست عدو
چه کنم دل نگذارد که برم حمله بدو
بس که محتاط به بار آمده و دوراندیش
چه کنم با دل خویش؟


گر درافتم با مار
نیست راضی دل من تا کشد از مار دمار
لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش
چه کنم با دل خویش؟


دارد این دل اصرار
که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار
همه جا در همه وقت و همه را در همه کیش
چه کنم با دل خویش؟


از برای همه کس
دل "بیرحم" در این دوره به کار آید و بس
نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش
چه کنم با دل خویش؟





نویسنده :D Moazamian
تاریخ:سه شنبه 26 اردیبهشت 1391-02:58 ب.ظ

سرزمین واژه های وارونه


 

اینجا سرزمین واژه های وارونه است: جایی که گنج, “جنگ” می شود 


درمان, “نامرد” می شود  قهقه , “هق هق” می شود


اما دزد همان “دزد” است درد همان “درد” و گرگ همان “گرگ .






نویسنده :D Moazamian
تاریخ:سه شنبه 26 اردیبهشت 1391-11:16 ق.ظ

عشق های کور





نویسنده :A Hakemi
تاریخ:دوشنبه 25 اردیبهشت 1391-08:17 ب.ظ

yeki dgeeeeee

باید که شیوهی سخنم را  عوض کنم           شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم

گاهی برای خواندن یک شعر لازم است                روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

از هر سه انجمن که در آن شعر خواندهام                  آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم

در راه اگر به خانهی یک دوست سر زدم                این بار شکل در زدنم را عوض کنم

وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من                 باید که قیچی چمنم را عوض کنم

پیراهنی به غیر غزل نیست در برم                   گفتی که جامهی کهنم را عوض کنم

دستی به جام باده و دستی به زلف یار             پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم

شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود                    باید تمام آن چه منم را عوض کنم

دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست                 وقتی که شیوهی سخنم را عوض کنم

مرگا به من که با پر طاووس عالمی                   یک موی گربهی وطنم را عوض کنم

وقتی چراغ مهشکنم را شکستهاند                      باید چراغ مهشکنم را عوض کنم

عمری به راه نوبت خودرو نشستهام                      امروز میروم لگنم را عوض کنم

تا شاید اتفاق نیفتد از این به بعد                           روزی هزار بار فنم را عوض کنم

با من برادران زنم خوب نیستند                                باید برادران زنم را عوض کنم

دارد قطار عمر کجا میبرد مرا؟                             یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم

ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار                       مجبور میشوم کفنم را عوض کنم





نویسنده :A Hakemi
تاریخ:یکشنبه 24 اردیبهشت 1391-09:30 ب.ظ

sheri ke dr chaman sare kelas khoond... (albate kamelesh)

همره باد از نشیب و از فراز کوهساران

 

از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران

 

از خروش نغمه سوزو ناله ساز آبشاران

 

از زمین، از آسمان، ازابرومه، از بادو باران

 

از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران

 

میخراشد قلب صاحب مرده ای را سوزوسازی

 

سازنه، دردی، فغانی، ناله ای، اشک نیازی

 

مرغ حیران گشته ای در دامن شب میزند پر

 

ناله میپیچد بدامان سکوت مرگ گستر:

 

این منم! فرزند مسلول تو ... مادر، بازکن در

 

بازکن در باز کن...تا بینمت یک بار دیگر!

 

چرخ گردون زآسمان کوبیده اینسان برزمینم

 

آسمان قبرهزاران ناله،کنده برجبینم..

 

تارغم گسترده پرده روی چشم نازنینم

 

خون شده ازبسکه مالیدم به دیده آستینم

 

کوبکو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم!

 

اشک من در وادی آوارگان، آواره گشته

 

دردجانسوز مرابیچارگیها چاره گشته

 

سینه ام از دست این تک سرفه ها صدپاره گشته

 

برسر شوریده جز مهرتو سودائی ندارم..

 

غیر آغوش تو دیگردر جهان جائی ندارم

 

بازکن! مادر،ببین از باده ی خون مستم آخر!

 

خشک شد،یخ بست، بردامان حلقه دستم آخر!

 

آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم

 

سربسردنیا اگرغم بود، من فریاد بودم

 

هرچه دل میخواست در انجام آن آزاد بودم

 

سید من بودند مهرویان و من صیاد بودم

 

بهر صدها دختر شیرین صفت فرهاد بودم

 

درد سینه آتشم زد، اشک تر شد پیکر من

 

لاله گون شد سربسر، از خون سینه بستر من

 

خاک گور زندگی شد، دربدر خاکستر من

 

پاره شد درچنگ سرفه پرده در پرده گلویم

 

وه! چه دانی سل چهاکرده است با من؟ من چه گویم!؟

 

همنفس بامرگم ودنیا مرا از یاد برده

 

ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده!

 

این زمان دیگر برای هرکسی مردی عجیبم!

 

زآستان دوستان مطرودو درهرجا غریبم

 

غیرطعن ولعن مردم نیست ای مادر نصیبم..

 

زیورم، پشت خمیده ، گونه های گود، زیبم!

 

ناله محزون حبیبم، لخته های خون طبیبم!

 

کشته شد، تاریک شد، نابود شد، روزجوانم

 

ناله شد، افسوس شد، فریاد ماتم سوزجانم

 

داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم..

 

خواهی ازجویا شوی ازاین دل غمدیده من

 

بین چسان خون میچکد بر دامنش بردیده ی من

 

وه! زبانم لال، این خون دل افسرده حالم!

 

 گرکه شیرتوست، مادر...بیگناهم، کن حلالم!

 

آسمان!..ای آسمان...مشکن چنین بال وپرم را!

 

بال وپردیگر چرا؟ ویران که کردی پیکرم را!

 

بسکه بر سنگ مزارعمرکوبیدی سرم را..

 

باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را..

 

سربه بالینش نهم، گویم کلام آخرم را

 

گویمش مادر! چه سنگین بود این باری که بردم

 

خون چرا قی میکنم، مادر؟ مگرخون که خوردم؟

 

سرفه ها! تک سرفه ها! قلبم تبه شد، مرد. مردم!

 

بس کنید آخر، خدارا! جان من برلب رسیده..

 

آفتاب عمررفته، روزرفته، شب رسیده...

 

زیر آن سنگ سیه گسترده مادر، رختخوابم!

 

سرفه ها محض خداخاموش، میخواهم بخوابم

 

عشقها! ای خاطرات.. ای آرزوهای جوانی!

 

اشکها!فریادها. ای ناله های آسمانی

 

دستتان را میفشارم بادو دست استخوانی!

 

آخر.. امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی

 

هرچه کردم یانکردم، هرچه بودم درگذشته

 

گرچه پود از تار دل، تار دل از پودم گسسته

 

عذر میخواهم کنون وبا تنی در هم شکسته

 

میخزم باسینه تا دامان یارم را بگیرم

 

آرزو دارم که زیرپای دلدارم بمیرم..

 

تالباس عقد خود پیچد به دورپیکرمن

 

تانبیند بی کفن فرزند خود را، مادرمن!

 

پرسه میزد سرگران بردیدگان تار، خوابش

 

تا سحرنالید و خون قی کرد، توی رختخوابش

 

تشنه لب فریاد زد، شاید کسی گوید جوابش

 

قایقی از خون، خون دل شوریده آبش،

 

ساحل مرگ سیه، منزلگه عهد شبابش:

 

بسترش دریای خونی، خفته موج وته نشسته،

 

دستهایش چون دو پاروی کج و درهم شکسته

 

پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته

 

میخورد پارو به آب ومیرود قایق به ساحل..

 

تا رساند لاشه مسلول بی کس را به منزل..

 

آخرین فریاد او از دامن دل میکش پر:

 

این منم، فرزند مسلول تو، مادر، بازکن در!

 

بازکن، ازپافتادم.. آخ .. مادر..





نویسنده :F Shadmehri
تاریخ:یکشنبه 24 اردیبهشت 1391-11:31 ق.ظ

در آسانی ها خدا را بخوان..تا در سختی ها صدایت برایش آشنا باشد...

وقتی کلید را

در جیب هایم پیدا نمی کنم

نگرانِ هیچ چیز نیستم

وقتی پلیس

دست بر سینه ام می گذارد

یا وقتی که پشت میله ها نشسته ام

نگرانِ هیچ چیز نیستم

مثل رودخانه ای خشک

که از سد عبور می کند

و هیچکس نمی داند

که می رود یا باز می گردد

..

 

* گروس عبدالملکیان

 

پ ن:

سَــــرَم را

 

نه ظـُلــــــــــــم خَــ ـم می کـُنـــ ـد ،

نـــ ـه تَـــ ـرس و نـــ ـه مَـــ ـرگـــ ...

سَـــ ـرم فَقَط

بَـــــرای ِ " بوسیــــــــدن ِ دَستـــ هــــ ـای تو "

خـــَم می شَـــــــوَد

(( مـــــــــــــــ ـادر )) ...

** روز مادر مبارک.....  





نوع مطلب : غیره 
نویسنده :H Fazlollahi
تاریخ:شنبه 23 اردیبهشت 1391-01:27 ب.ظ

روز زن در ایران باستان

روز زن (جشن اسفندگان) :

در ایران باستان روز پنجم ماه اسفند که نام روز و ماه یکسان می شود، جشنی به نام روز زن برای گرامی داشت مقام شایسته بانوان برگذار می گردید.

سپندارمذ امشاسپند در جهان مینوی مظهر فروتنی و مهر پاک است. ویژگی هایی که بیش از هر کس در مادر وجود دارد. مادری که مهرش به فرزند، نه تنها مضمون بسیاری از مثلها و شعرها شده است بلکه در عرفان، مهر او را شبیه ترین مهر، به مهر خداوندی می دانند، چرا که بی هیچ چشم داشتی عشق می ورزد. او در جهان مادی نگهبان زمین است. به او و خرداد که نگهبان آب ها است و امرداد که نگهدار گیاهان سبز است، نسبت تانیث (مونث بودن) می دهند.این سه به همراهی، مجموعه ی حیات را می سازند،مجموعه ی زندگی. زندگی که از زن نشات میگیرد. از مادر، سپندارمذ که تمام هستی را بر دامان دارد، از آفرینش حمایت و پرستاری می کند. سرانجام آنان را در دل خود جای میدهد تا زمانی که در رستاخیز برخیزد و ندا در دهد . مادری با آغوشی گسترده به پهنای تمام زمین،با عشقی بیکران،به اندازه ی تمام هستی. مادری برای تمام زمانها از آغاز تا پایان آفرینش.

در آن روز زنان و دختران از کارهای منزل آزاد بودند و مردان و پسران افزون بر هدایایی که به مادران و زنان و خواهران و دختران خود می دادند در تمام آن روز انجام همه کارهای منزل مانند پخت و پز و رفت و روب و شست و شو را به عهده داشتند و با برگزاری این تشریفات مردان و پسران تا اندازه ای از کوشش های زنان و دشواری انجام کارهای منزل با خبر می شدند و بدین وسیله از تلاش آنها قدر دانی می کردند.

زن در ایران باستان با مرد در همه اجتماعات و مراسم دینی شرکت می کرد.در خانه آزادی اقتصادی داشت و بر خانواده خود نفوذ زیادی به کار می بست. او می توانست دارای خواسته و دارایی ویژه به خود باشد.از دیدگاه قضایی می توانست به وکالت از سوی شوهر، دعاوی را تعقیب کند و به آمورش رسیدگی نماید. شوهر نمی توانست بدون مشورت با همسر خود دختر مشترکشان را عروس کند. به عنوان شاهد زن می توانست مانند یک مرد در دادگاه شهادت دهد تا انجا که بر کرسی قضات بنشیند.

پروفسور کریستن سن در کتاب خود به نام «ایران در زمان ساسانیان» می نویسد:

رفتار مردان نسبت به زنان در ایران باستان انسان را در دوران دور گذشته به یاد رفتار نزاکت آمیز و مترقی زمان حال می اندازد ( البته نه در ایران کنونی) . دوشیزگان در آن دوران نه تنها به وظایف خانوادگی آشنا می شدند بلکه اصول اخلاقی و قوانین مذهبی اوستا را نیز فرا می گرفتند.چه در اجتماع و چه در زندگی خصوصی پس از رسیدن به سن بلوغ از آزادی عمل برخوردار بودند .

در آن زمان آزادی دختران به اندازه ای بود که می تواستند با ارایه دلایل کافی اجازه ازدواج خود را با مرد دلخواه بدون رضایت پدر و مادر از موبد یا دادگاه دریافت نمایند و به ناخواست میل پدر و مادر خویش ازدواج کنند. زنان می توانستند در زمان سالخوردگی و یائسگی به نگهبانی آتش مقدس در آتشکده ها بپردازند. برابر نوشته های خداینامه پهلوی و شاهنامه، زنان حتی گاهی در شکار و جنگ نیز شرکت می کردند و در این زمینه در تاریخ ایران باستان داستان هایی از جنگ ها و دلاوری ها و حماسه های زنان به یادگار مانده است. تا انجا که میتوانستند در مقام شاهی به رتق و فتق امور کشور پردازند.

قوانین ازدواج نیز در دین زرتشتی بر مبنای تک همسری استوار است ، یعنی در آنِ واحد یک زن یا مرد زرتشتی نمی تواند بیش از یک همسر داشته باشد. همچنین ازدواج موقت وجود ندارد و ازدواج به شکل دایم تا پایان زندگی میباشد. مگر به دلیلی که در آیین نامه احوال شخصیه زرتشتیان بدان اشاره شده و آن استثنایی است.  زندگی زن و مرد زرتشتی پس از زناشویی در چهارچوب سخت پرهیزگاری است و نباید از آن پا فراتر نهند.

 

مقام زن در اوستا :

زن در اوستا و سنسکریت به لقب "ریتَه سیه بانو" (Ritasya Bhanu) یا «اشه بانو» خوانده شده که به معنی « دارنده فروغ راستی و پارسایی» است. امروزه واژه  اولی در زبان فارسی حذف شده و تنها واژه " بانو"  که به معنی «فروغ و روشنایی» است را برای زنان به کار می بریم. همچنین واژه  "مادر" در اوستا و سنسکریت  "ماتری" (Matri)  است  که به معنی «پرورش دهنده» می باشد و خواهر را "سواسری"  (Svâsri) یعنی «وجود مقدس و خیرخواه می نامند» و زن شوهر دار را با صفت  "نمانو پَتنی" ( (Nmâno یا «نگهبان خانه» آورده شده است.

باز در کتاب بندهش درباره زن آمده که «در روز نخست اورمزد به زن فرمود ای زن، تو را آفریدم تا مردان پارسا و پهلوان را به وجود آوری و در آغوش پرمهر خود پرورش دهی تا به یاری آنان ریشه نادرستی و ناپاکی از جهان برافتد».

 

فردوسی درباره این هنر بزرگ زن میفرماید:

                                                   زنان را همین بس بود یک هنر

                                                         نشینند و زایند شیران نر

                                                         (البته جسارت نباشه...)

 

در دیگر زبان های ملل از جمله اروپاییان، خداوند را با ضمیر مذکر خوانده و او را چون مردی می شمارند.درصورتی که بنابر نوشته های اوستا اهورامزدا هم جنبه مادری دارد و هم جنبه پدری. چنانکه از شش فروزه برجسته پروردگار سه فروزه نخست اولی را که هومن «خرد» و اردیبهشت «راستی» و شهریور  «نیرومندی» باشد از فروزه های آشکار مردان و در برابر سه فروزه دیگر که سپندارمذ «عشق و پاکی»، خرداد «رسایی و کمال» و امرداد «جاودانگی» باشند، از فروزه های آشکار زنان است و براستی که زنان با باروری خود، نسل خود را امرداد یا جاودان میسازند.

در بندهش آمده :« اورمزد نسبت به آفریدگان هم حق مادری دارد و هم حق پدری. زیرا به مانند پدر، آفرینش را به شکل نطفه در عالم مینوی از خود بیافرید و چون مادر، آن را بپرورانید و به گیتی آورده و نگهداری میکند و رزق و روزی میدهد» .

                                                                                                   

نگاره‌ی رویه





نویسنده :S Sarchahi
تاریخ:شنبه 23 اردیبهشت 1391-10:32 ق.ظ

بدون شرح!!!





نویسنده :S Sarchahi
تاریخ:جمعه 22 اردیبهشت 1391-11:09 ق.ظ

اختر چرخ ادب

این شعریست كه "پروین اعتصامی" خود سروده است كه اگر بر سر بالین او بروید این شعر را بر سر سنگ آرامگاهش خواهید دید...

اینكه امروز بخاك سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آن همه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به كه ز وی یاد كنید
دل بی دوست دلی غمگین است
خاك در دیده بسی جان فرساست
سنگ بر سینه ، بسی سنگین است
هر كه باشی و ز هرجا برسی
آخرین منزل هستی این است
آدمی هرچه توانگر باشد
چو بدین نقطه رسد مسكین است
خرم آنكس كه در این محنت گاه
خاطری را سبب تسكین است





نویسنده :F Asadi
تاریخ:پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391-11:18 ب.ظ

آموخته ها و نیاموخته ها...

آموخته ایم که وقتی عاشق شدیم دلمان بلرزد!

ولی نیاموخته ایم که دلمان برای هر کسی نلرزد!!!

 

آموخته ایم که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت!

ولی نیاموخته ایم که نباید سوار هر مرکبی شد!!!

 

آموخته ایم که هیچ کس در نظر ما کامل نیست مگر آنکه عاشقش شویم!

ولی نیاموخته ایم که پیش از همه عاشق خود شویم!!!

 ...

آموخته ایم كه تنها چیزی كه یك شخص میخواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمیدنش!

ولی نیاموخته ایم که به هر دستی دست دوستی ندهیم!!!

 

آموخته ایم كه خوشبختی جستن آن است نه پیدا كردن آن!

ولی نیاموخته ایم که خوشبختی پیدا کرده را با هم قسمت کنیم!!!

 

آموخته ایم كه به چیزی كه دل ندارد نباید دل بست!

ولی نیاموخته ایم که بعضی آدم ها هم دل ندارند!!!

 

آموخته ایم كه باد با چراغ خاموش كاری ندارد!

ولی نیاموخته ایم که خاموشی ما را از دست باد به دست چاه می اندازد!!!





نویسنده :H Khani
تاریخ:چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391-11:11 ب.ظ

سلام من

سلام! تمنای دل....خدای احساس........سلام!

سلام من........نه!نگوکه دلگیری.....نمیخوام دلگیرانه نگاهم کنی.......گرفته تم خدایا...گرفته .خیلییییی.

حالمو بگیرازم.جاش.......حال خوب عاشقی بده!  اما عشقش....ازجنس تو.ازجنس زندگی.

دلگیرهمه دلگیری هاتم!  .ازم خرده نگیر، دلگیرنشو ، نگرانم نکن!

سلام من،........خداحافظ.

طبق رسم مرسوم که البته گفتنش به توخنده داره!

اما توطنازی.پس طنزهام به جدنمیگیری.

منتظرنگاه عجیبتم.....چه انتظاری...چه انتظاری....ساده وساده.

منتظرم .معبودمن.....یارا......خدای همیشه های دلتنگی وسختی ودوست داشتن وعشق.

منتظرم ونگاه منتظر یه بچه محصل بی جواب گذاشتن وبی اعتنا رد شدن ......دردایره لغات صفات تو تعریف نشده.....همین.

التماسِ.........دعاواسه ادم بودن که خییییییییییییییلی سخته.

 





نویسنده :M Talebi
تاریخ:چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391-08:38 ب.ظ

شعری زیبا از سهراب در وصف زندگی

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.






نویسنده :F Asadi
تاریخ:سه شنبه 19 اردیبهشت 1391-12:56 ق.ظ

مادرم...

سلام به دوستان گرامی

بمناسبت نزدیک شدن به روز مادر یه شعر زیبا با لهجه ی زیبای شیرازی تقدیم میکنم به همه ی مادران به ویژه مامان خوبِ خودم...

او که عشقش تــــو دِلُم قَـــدِّ خـــــــدامه ننمه
او که هر جُو مـن باشُم پشت و پَنــــــامه ننمه
او که اَی باکیـــم بشــــــه قـــــرار و آروم نداره
میشینه بالویِ سـَــــــرُم فِکـــــــــر دوامه ننمه
او که من هر چی بُخوام واسم تدارک می بینه
نَمی پُرسَتــــــم ازُم بَــــرِی کجـــــــــامِه ننمه
او که هر موقع نگاهُم می کنــــــــه با یی نظر
میخونه هــــر بد و خـــــوبــــــی تو نگامه ننمه
او که اَی دیر بُکُنــم اَی همه نصف شب بشه
میشینه گوشــــه ی اتاق و چِیش برامه ننمه
او که اَی از رو جــــــوونی به او پرخاش بکنم
اِنگـو که تشنه ی حـــــــــــــرف نابجامه ننمه
او که با همـــــه ی بدیم ازُم شکــــایت نداره
به کسی نَمیگــــــه که محتــــاج وفامه ننمه
او که مـن تو زندگیم هر چـی دارم از او دارم
بخدا بعــــد خــــــــدا او هــــم خدامه ، ننمه...





نویسنده :M Talebi
تاریخ:دوشنبه 18 اردیبهشت 1391-01:11 ق.ظ

حدیث پریشانی

 

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو،غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد،خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست

فاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریاکار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد میکشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آئینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود 

حتی عقاب درخور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصدمان نامشخص است

هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است

ازسادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم،ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیری است رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم و قافله پیران قافله

اینجا دگرچه باب من و پای لنگ نیست

باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج می رویم

ما هم بدون بال به معراج می رویم

 








  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5